من در زندگي خود ديده ام، تجربه کرده ام، گاه گاهي در درد و غم و شکنجه و تنهايي فرو رفته بودم، يکباره خدا عشق کسي را بر دلم انداخت، به وجد آمدم، به حرکت افتادم، دنيا در نظرم تغيير کرد، نسيم سحر حامل پيام هاي شيرين و روح نوازي بود، چشمک ستارگان با من راز و نياز مي کردند و از عمق آسمان بلند، اسرار ناشنيدني وجود را مي شنيدم. هيجان طلوع آفتاب به من قدرت و حيات مي داد، زيبايي غروب آفتاب مرا به معراج مي برد، از هر برگ سبزي؛ دفتري از علم و خلاقيت و زيبايي مي ديدم، از هر مرغ هوايي و ماهي دريايي روحم به وجد مي آمد، از هر سنگريزه اي آيات وجود خدا را مي شنيدم، سراسر وجودم را عشق، محبت، ايثار، ايمان، پرستش، شور، شوق، ذوق و جوش و خروش پر مي کرد. دنيا رنگي ديگر داشت، حيات زيبا و دوست داشتني بود، هدف حيات عشق و پرستش، و من نيز مشغول به معشوق و محو جاذبه عشق، در دنياي محبت سير مي کردم و از زيبايي ها لذت مي بردم.
اما يکباره مي ديدم که خدا آن معشوق دوست داشتني را از من مي گيرد، او را مي برد، کوهي از غم و درد بر سرم مي کوبد، دوست داشتني ها را نابود مي کند. خدا مي خواهد به من بگويد که تو معبود ديگري داري، تو نبايد انسان ديگري را بپرستي، تو نبايد آنچنان در عشق کسي فرو روي که خدا در مرتبه دوم قرار گيرد، تو بايد بفهمي که زيبايي مطلق خداست، آن چه پايدار و ابدي است خداست، اين گل هاي زيبا، اين برگ هاي سبز مي ميرند و بر خاک مي افتند و زيبايي آن ها دستخوش طوفان هاي نابود کننده قرار مي گيرد.
تو اي بشر، حق نداري آن چنان در عشق کسي فرو روي که خدا تحت الشعاع قرار گيرد.
اما خدا نمي خواهد، خدا اجازه نمي دهد، معشوق را از ما مي گيرد و آدمي را در گردابي از غم و حسرت فرو مي برد .(فرازی از نیایش های شهید چمران).


