تبليغاتX
دانشجو باید در حال تعالی باشه

دانشجو باید در حال تعالی باشه

من در زندگي خود ديده ام، تجربه کرده ام، گاه گاهي در درد و غم و شکنجه و تنهايي فرو رفته بودم، يکباره خدا عشق کسي را بر دلم انداخت، به وجد آمدم، به حرکت افتادم، دنيا در نظرم تغيير کرد، نسيم سحر حامل پيام هاي شيرين و روح نوازي بود، چشمک ستارگان با من راز و نياز مي کردند و از عمق آسمان بلند، اسرار ناشنيدني وجود را مي شنيدم. هيجان طلوع آفتاب به من قدرت و حيات مي داد، زيبايي غروب آفتاب مرا به معراج مي برد، از هر برگ سبزي؛ دفتري از علم و خلاقيت و زيبايي مي ديدم، از هر مرغ هوايي و ماهي دريايي روحم به وجد مي آمد، از هر سنگريزه اي آيات وجود خدا را مي شنيدم، سراسر وجودم را عشق، محبت، ايثار، ايمان، پرستش، شور، شوق، ذوق و جوش و خروش پر مي کرد. دنيا رنگي ديگر داشت، حيات زيبا و دوست داشتني بود، هدف حيات عشق و پرستش، و من نيز مشغول به معشوق و محو جاذبه عشق، در دنياي محبت سير مي کردم و از زيبايي ها لذت مي بردم.
اما يکباره مي ديدم که خدا آن معشوق دوست داشتني را از من مي گيرد، او را مي برد، کوهي از غم و درد بر سرم مي کوبد، دوست داشتني ها را نابود مي کند. خدا مي خواهد به من بگويد که تو معبود ديگري داري، تو نبايد انسان ديگري را بپرستي، تو نبايد آنچنان در عشق کسي فرو روي که خدا در مرتبه دوم قرار گيرد، تو بايد بفهمي که زيبايي مطلق خداست، آن چه پايدار و ابدي است خداست، اين گل هاي زيبا، اين برگ هاي سبز مي ميرند و بر خاک مي افتند و زيبايي آن ها دستخوش طوفان هاي نابود کننده قرار مي گيرد.
تو اي بشر، حق نداري آن چنان در عشق کسي فرو روي که خدا تحت الشعاع قرار گيرد.
اما خدا نمي خواهد، خدا اجازه نمي دهد، معشوق را از ما مي گيرد و آدمي را در گردابي از غم و حسرت فرو مي برد .(فرازی از نیایش های شهید چمران).

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 20:57  توسط امین  | 

 

کبریت های صاعقه
 پی در پی
 خاموش می شود
 شب همچنان شب است
با این که یک بهار و دو پاییز
 زنجیره ی زمان را
با سبز و زردشان
 از آب رودخانه گذر دادند
 دیدیم
در آب رودخانه همه سال
 خون بود و خک گرم
 که می رفت
در شط
 شطی که دست مردی
 در موج های نرمش
ایینه ی خدا را
 یک روز شست و شو داد 
*

کبریت های صاعقه
 پی در پی
 خاموش می شد
شب همچنان شب است
خون است و خک گرم
نظارگان مات شب و روز
بسیار روزها و چه بسیار
*
کبریت های صاعقه
پی در پی
شب را
 کمرنگ می کند
من دیدم و صبور گذشتن
 خون از رگان فقر و شهامت
 جاری بود
 در خک های اردن سینا 
*
 کبریت های صاعقه شب را
بی رنگ می کند
 چندان که در ولایت مشرق
از شهر بند کهنه ی نیشابور
سرکرده ی قبیله ی تاتار
 فریاد هم صدایی خود را
فانوس دود خورده ی تاریک
از روشنای صبح می آویزد
 کبریت های صاعقه
شب را
نابود می کند

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت 0:7  توسط امین  | 

چند وقت قبل يك اس ام اس قشنگ برام آمد كه تقريبا اين شكلي بود :

عشق مثل الاكلنگ ميمونه ، عاشق اونقدر پايين مي مونه تا عشقش از بالا بودن لذت ببره .

مثال قشنگي بود ، ولي خيلي ناقصه !؟ اين شد عشق يك طرفه ! عشق يك كشش دوطرفه ست . يعني :

هيچ عاشق خود نباشد وصل جو / كه نه معشوقش بود جوياي او 

ولي هميشه تو عشق و محبت يكي از طرف ها عشقش اونقدر زلال و جاريه كه عشق طرف مقابلش تو اون زمينه رشد ميكنه و به عطش و كشش تبديل ميشه . البته استثناء هم داره !

به نظر من عرفان هم يك نوع عشق خيلي زلاله كه يكي از تفاوت هاي بارزش با عشق زميني سير بسيار كند يا بسيار تندشه !!! (بستگي به نفرش داره)

البته در عشق زميني از نوع خيلي پاكش چون سرعتگير داره (مثل عقل و انديشه) يه كمي از هرز رفتنش جلوگيري مي شه .

اين نظر من بود، ممكنه اشتباه باشه !؟

نظر شما چيه ؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 22:48  توسط امین  | 

وا فریادا ز عشق وا فریادا

کارم بیکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

گفتم صنما لاله رخا دلدارا در خواب نمای چهره باری یارا
گفتا که روی به خواب بی ما وانگه خواهی که دگر به خواب بینی ما را

در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا
ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای می نوش که عاقبت بخیرست ترا

وصل تو کجا و من مهجور کجا دردانه کجا حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی پروانه کجا و آتش طور کجا

گر بر در دیر می‌نشانی ما را گر در ره کعبه میدوانی ما را
اینها همگی لازمه‌ی هستی ماست خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

---------------------------------------

دیروز که چشم تو بمن در نگریست خلقی بهزار دیده بر من بگریست
هر روز هزار بار در عشق تو ام میباید مرد و باز میباید زیست

عاشق نتواند که دمی بی غم زیست بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست
خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار هجران و وصال را ندانست که چیست

گر مرده بوم بر آمده سالی بیست چه پنداری که گورم از عشق تهیست
گر دست بخاک بر نهی کین جا کیست آواز آید که حال معشوقم چیست

می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست می‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست
گر یار اینست چون توان بی او بود ور عشق اینست چون توان بی او زیست

ای دل همه خون شوی شکیبایی چیست وی جان بدرآ اینهمه رعنایی چیست
ای دیده چه مردمیست شرمت بادا نادیده به حال دوست بینایی چیست

در بحر یقین که در تحقیق بسیست گرداب درو چو دام و کشتی نفسیست
هر گوش صدف حلقه‌ی چشمیست پر آب هر موج اشاره‌ای ز ابروی کسیست

ما عاشق و عهد جان ما مشتاقیست ماییم به درد عشق تا جان باقیست
غم نقل و ندیم درد و مطرب ناله می خون جگر مردم چشمم ساقیست

چون حاصل عمر تو فریبی و دمیست زو داد مکن گرت به هر دم ستمیست
مغرور مشو بخود که اصل من و تو گردی و شراری و نسیمی و نمیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 11:20  توسط امین  | 

آماده باشید كه وقت رفتن است

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو... واین هر دو، ‌عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود.

اكنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را !

اكنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را !

بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ... راحلان طریق عشق می دانند كه ماندن نیز در رفتن است . جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی ، و این اوست كه ما را كشكشانه به خویش می خواند .

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ؛ و این هر دو ، عقل و عشق را ، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد ، عشق را در راهی كه می رود ، تصدیق خواهد كرد ؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست .

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 0:37  توسط امین  |